تلاشی

آگوست 18, 2007

مدت زیادی بود که همه می‌آمدند و تکه‌هایی برمی‌داشتند، تکه‌هایی که به راحتی متلاشی می‌شدند، باز می‌شدند و فرو می‌ریختند. کرم‌ها می‌رفتند و دوباره برمی‌کشتند. از سطح سرد و صیقلی که گذشته بود آن قدر بالا آمده بود و خودش را خزانده بود، بالا رفته بود از برآمدگی‌ها و باز خودش را پایین کشیده بود از تو رفته‌گی‌ها تا به رشته‌های بلند سفید و خاکستری زبری رسیده بود که لابه‌لاشان گم شده بود و باز انگار اتفاقی سطحی را پیدا کرده بود تا بخزد و لزجی چسبناک بدن‌اش را روی آن بکشد. آن‌قدر آرام تا ذرات‌اش متلاشی نشوند. از برامده‌گی نرمی آمده بود تا رسیده بود به سطحی نازک، که بالای سفیدی‌ای بود که روی‌اش را مایعی پوشانده بود و توی آن دایره‌ای سیاه بود و نمی‌شد روی آن بخزد که سُر می‌خورد و پایین می‌افتاد. پس از کنار آن، درست چسبیده به تیزی‌های سیاهی که کنار هم، از لبه‌ی سطح رو بیرون زده بودند، پایین خزید و توی شیاری افتاد که انتهایش به دالانی تاریک می‌رسید. بیرون آمد و حفره‌ای دیگر را دید درست کنار اولی و شبیه به هم. باز هم پایین‌تر آمد. سطح زیر بدنش با هر خزیدنی سست می شد. از روی برجسته‌گی کوتاهی گذشت که شیار شیار بود و خطوطی روی آن پستی و بلندی‌های کوچکی ساخته بودند. تا رسید به سطح محکم و صافی که سفید بود و با خطوطی منظم از هم جدا می‌شد. روی یکی از آن‌ها لغزید و زیر آن چاهی بزرگ و تاریک دید که هراسان به عقب برگشت. با این سطح شکننده و سست شاید می‌شد از تو نقب بزند و از جای دیگری سردرآورد. اما غریب بود و ناآشنا و ترس از حفره‌ها و چاه‌ها وادارش می‌کرد که روی همان سطح روشن بخزد و از دید محدودش استفاده کند. باز آن قدر خزید تا زیر بدنش خشک شد. رشته‌های در هم فرو رفته‌ای بود که مایع لزجی را که از بدن‌اش ترشح می‌شد، خشک می‌کرد و خزیدن را برایش دشوار می‌کرد. به سختی از برآمدگی‌ای که سرازیر می‌شد به راهی، پایین خزید تا دوباره به جنس سطح قبل رسید. همان سطح متلاشی شونده. این بار یکنواخت بود و بالا بلندی ِ کم‌تری داشت. رفت تا راه پنج شاخه شد. باید یکی را انتخاب می‌کرد. یکی که هموارتر از بقیه بود. اما انگار همه مثل هم بودند فقط کوتاهی و بلندی‌شان فرق می کرد. یکی از راه‌ها را گرفت و جلو رفت از خطوطی نرم گذشت تا رسید به سطح شفاف و سختی که از زیر آن، همان سطح نرم پیدا بود ولی نمی شد به آن رسید تا انتهای راه رفته بود و یا باید برمی‌گشت یا از زیر سطح سخت به آن ذرات فروریزنده می‌رسید. خسته بود و دیگر رمقی نداشت. باید می‌خورد باید از جایی شروع به خوردن می‌کرد. کند و کاوش دیگر سودی نداشت. بدن‌اش را خم کرد و از روی سطح نازک و سخت به ذرات زیرین که از هم باز می‌شدند، رسید و دندان‌هایش را داخل ذره‌ای فرو کرد و خودش را به داخل کشاند. طعم خوبی داشت و می‌شد آن‌جا خانه کند. درست زیر همان سقف سخت دیواره‌ای درست کند که سرپناه‌اش باشد.

امرداد هشتاد و شش
سپینود

میان من و شما

آگوست 16, 2007

هنوز دست‌گرمی است. وارد بازی نشده‌ام. از همه‌ی شما چه پنهان که می‌ترسم. بعد از این چهار، پنج سال دیگر دست‌مان برای هم رو است. شما کم‌تر و من بیش‌تر. حالا اگر بشود یک برنامه‌ی کاری بدهیم برای بعد از این.
طراحی این‌جا باید مثل همیشه ساده می‌بود. خیلی ساده.انتخاب رنگ از خودم بود. لوگوی اصلی و لوگوهای ستون کناری را دوستی، عزیزی، طراحی کرده که قبل‌ترها وبلاگ‌نویس بوده، حالا را نمی‌دانم مثل خودمان آذری است و اهل تبریز و نام‌‌اش هم آراز است. بقیه کار را که سخت هم بود، دوست برادرم(که امیدوارم نام‌اش را زودتر این پایین بیاورد) انجام داد. راست‌اش این‌جا هدیه‌ی برادرم است به من. طراحی‌اش و آن عکس بالا که نزدیکی خاصی به آن حس می‌کنم، آرام‌ام می‌کند گویی در تاریکی هنوز هم می شود دنبال یک نرمی یک شعله و خردک شرری گشت… عکس از پروژه‌ی سلف‌پرتره‌ی علی است که «خواب‌گردی‌های من» نام دارد و انگار بیست و چند قطعه بود و چشم من این یک قطعه را گرفت و برایش چیزکی هم نوشتم.
و اما اساس و قالب این‌جا مووبل‌تایپ بود که راست‌اش با وجود این‌که به آن عادت کرده بودم، هنوز خیلی امکانات‌اش را استفاده نمی‌کردم و یا نمی‌دانستم. کمی هم به شرایط سنی و زندگی نگاه کنید دیگر!(این‌جا جایی است که خیلی از زن‌ها نوحه‌سرایی آغاز می‌کنند. که من تنهام و با یک زندگی و یک بچه و هزار مشکل و گرفتاری و آشپزی و خانه‌داری و کار بیرون و هم مادر و هم پدر بودن…دقت کردید که همه‌اش را گفتم!). اتفاقی هم که این بین افتاده بود، یعنی از یک سال پیش تا به امروز، همین شب پیش، وابسته‌گی عاطفی من به خانواده‌ام بود. به خصوص برادرم و پدرم که خواهم گفت. من هم مثل خیلی‌ها عاصی بودم و از خانواده فراری. یادم هست که خالد رسول‌پور توی یکی از داستان‌هایم(هنوز آرشیو موجود نیست برای لینک دادن) تحلیل جالبی کرده بود از راوی‌ای که نفرت دارد از مادرش… بگذریم. این را باید توی یادداشت اسفند هشتاد و شش بگویم ولی حالا می‌گویم که سال هشتاد و شش برای من آبستن اتفاقات زیادی بود که توی همین دو سه‌ماه اخیر خودش را فارغ کرد و مرا درگیر. از درگیری عاطفی بگیر تا انزوای روحی. سکته‌ی مغزی پدرم (این الکتراست که حرف می‌زند) که برای او فقط باید یک یادداشت جداگانه بنویسم و بگویم که چقدر دوست‌اش دارم و چقدر در من هست، وجودش. تا مرگ برگمن و آنتونیونی که هنوز باور نمی‌کنم که اینگمار دست میگل‌آنجلو را نگرفته باشد که با هم تجربه کنند مثل سینماشان. برگمن برای سینمایی‌ها یک مرجع است و آنتونیونی جسارت. هنوز هم «ماجرا»ی آنتونیونی به‌ترین من است و هنوز برای من سئوال است که آنا کجاست؟ و این قضیه‌ی اخیر. بله همین مصاحبه‌ی پورمحسن با ساقی قهرمان. و رفتار «مشمئزکننده»‌ی بعضی روشن‌فکرها و ادیبان و …
این ستون یادداشت روز، همین کنار، هم اسم‌اش شاید درست نیست اما رسم‌اش می‌خواهد این باشد که: فیلم و کتابِ آس اگر گیرم آمد معرفی کنم و وبلاگ‌های ناشناخته‌ای که همیشه می‌خوانم‌شان. نمی‌دانم شما این طورید یا نه؟ من توی ستون علاقه‌مندی‌هایم نام و آدرس وبلاگ‌ها و سایت‌هایی را دارم که توی وب‌گردی‌هایم پیدا کردم. زیبا می‌نویسند. اما به‌شان لینک دایم که بدهی آرامش‌شان به هم می‌خورد. یا دست‌کم شیوه‌ی نوشتن‌شان فرق می‌کند. معرفی نکردن‌شان هم حیف است. می‌خواهم هر هفته یکی‌شان را این‌جا معرفی کنم.

* هنوز دارم فکر می‌کنم اولین عکسی که می‌خواهم این‌جا بگذارم چیست؟!

** راستی هیچ‌کدام از شما اهل بازی هستید؟ مافیا بازی کرده‌اید؟! یه ندایی بدهید…

نگاه یک مورچه

آگوست 14, 2007

شاید بشود با بیست و چهار فریم در ثانیه، نگاه یک مورچه را به دنیای اطراف‌اش و زندگی ِ محدودش نشان داد. اما اگر ابزار، داستان باشد و راوی، مورچه یا دست‌کم دوربینی که روی سر مورچه نهاده شده تکلیف چیست؟ مورچه‌ی ریز قصه‌ی ما هیچ وقت نفهمید که چه چالش بزرگی را آفرید.(مورچه: چالش یعنی چه؟)

پ.ن. مرتبط است با متن بالا؛ مورچه‌ای به نام زی(Z) و صدای او به نام وودی آلن و اولین صحنه‌ای که در آن دارد روان‌کاوی می‌شود!
.
.

حس این ماه‌ها

آگوست 14, 2007

با این بی‌رمقی
با این حس غریبِ گریز
با این یاس
با این نافهمی‌ها
.
.
.
هیچ چیز دیگر هیچ کجا باقی نمانده…
فکر فرار دارم.

مثل خریدن خودکار نو می‌ماند یا یک دفترچه‌ی سیمی با خط‌های آبی نازک یا مداد اتودهایی که هر از گاهی دل‌ام می‌کشد بخرم با مغزی‌های ب یا بالاتر، که قدرت‌مند باشند موقع نوشتن توی کتاب‌هایم. خوشی است دیگر هرچند ممکن است بی‌دوام به نظر بیاید.